کدقالب میکی در آرزوی مامان شدن
تسلیت
به همه هموطنان عزیزم تسلیت میگم 

ازجمله دوست عزیزم نویسنده وبلاگ قاصدک مهر نسیم جون

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۶ساعت14:19توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
حامله نیستم
پ.ر.ی خانم اومدولی نمیدونم چرا بی بی چک مثبت بود وخوشبختانه یامتاسفانه باردارنیستم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۵ساعت11:10توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
حرف جدید
سلام دوستای گلم هنوزماجرای زایمانم واینارونیومدم تعریف کنم شرمنده وقت نمیکنم  بیام به خدا

دیروزبچه ای نازم یازده ماهه شدن سخته ولی شیرینه دوتایی روخودم شیرمیدهم باشیر خودم شیرخشک لب نمیزنن ازهمون اول نمیخوردن

خبردارم براتون بعدازشش ماهه زایمان پ .ر.ی .خانم اومده بودن  وتا15 روزپیش نوبتش بودبیاد ولی نیومده  3روزتاخیربی بی چک زدم منفی روزپنچم دوباره زدم منفی روز دوازدهم زدم منفی  ودرکمال ناباوری  دیشب بی بی چک گذاشتم وای دوتا خط افتاد فک کنم باردارم قربون بزرگی خدا برم دوتابچه کوچولودارم سومی هم توراهه  نمیدونم چی بگم ....................................................خداروشکرصبرم بده ای خداکه همیشه صدامامیشنوی این دفعه اگه بارداربودم خداکنه بارداری راحتی داشته باشم نمیدونم یعنی حامله ام واقعا

ازسردوقلوهااستراحت مطلق بودم وزایمانم خیلی سخت بودکه حتی بعدازیازده ماوقتی بهش فکرمیکنم موبه تنم سیخ میشه 

تابعداگه فرصتی بودمیام میگم دوباره

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۵ساعت12:47توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
دوست عزیزم
سلام به همه ی دوستای گلم که به قول لیلا باغصه هام غصه خوردن وباشادی هام شاد شدن  شرمنده ی همتون هستم واقعا وقت نمیکنم که سر به وبلاگم بزنم واقعا دست تنهام وقتایی که شوهرم هست کمک حالم میشه وگرنه نه مادری دارم که سالم باشه که بتونه کمکم کنه تا وقت داشته باشم بیام به وبلاگم سر بزنم وگرنه از خدام هست بیام مثل سابق بنویسم چیزای خوب زندگیم را دوتا فرشته ای که خدا بهم داده وزندگیم راشیرین تر از قبل کرده الهی خدا نصیب همه بکنه وهیچ زنی غصه بچه دار نشدن را نخوره الهی آمین

من میگم دست تنهام واقعا دست تنهام وهر کی بچه داره میدونه با یک بچه وقت نمیکنه به همه کاراش برسه چه برسه بادوتا بچه ولی واقعا شرمنده همه ی دوستای گلم هستم 22باید سوزن 4ماهگی کوچولوهام را بزنم وروزهام بادوتا فرشته ی کوچولو داره سپری میشه البته باخوشی

22هم تولد خودم هس

ماجرای زایمان واینا روباید سر وقت بنویسم واسه اونایی که پیگیری میکردن نوشته هام رو

ولی تا یک کمی بچه هام بزرگتر شن یک کمی طول میکشه ولی واقعا همه تونا دوست دارم وخیلی دوست دارم بدونم قصه زندگی شما داره چطوری سپری میشه

امیدوارم همتون من بنده  ی حقیر را ببخشید

یک فاتحه وآیت الکرسی وصلوات واسه همه ی اونایی که آرزوی نی نی دارن بخونین وهمچنین واسه سلامتی همه نی نی های کوچولو وواسه همه ی اموات ورفتگان

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ساعت16:18توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
تولدتون
کوچولوهام به دنیا اومدن 22شهریور

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر ۱۳۹۴ساعت0:38توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
30هفته و6روز
شنبه 10/5/94رفتیم یزد نوبت داشتم وبالاخره تاریخ سزارین شد 22شهریور94وبیست ویکم شهریورم باید برم پیش خودش واسه معاینه وسوزن 4تادونه ی دیگه دادکه بزنم الهی این یک ماه وخورده ای به سلامتی وخوشی بگذره ومشکلی واسه نینیا پیش نیاد وخیلی این ماه آخری واقعا ادم احساس ترس بیشتری داره وهمش به زایمان وچیزای دیگه فکرمیکنه وچه زود وچه دوراین هم نیز مثل بقیه چیزا میگذره چون خدارودارم وامیدم به اونه وراضی ام به رضای خدا

این روزهابیشترداره شکمم سنگین شده واحساس پایین افتادگی میکنم کمرم انگار میخواد بشکنه  ووزنم شده بود57 ودکترگفت شاید وزن نی نی هام 1800تقریبا باشه وگفت ماه اخربرس بهشون تاوزنشون به 2کیلوبرسه لااقل

وراستی درمورد باز شدن بخیخ های دهانه رحم گفت موقع عمل باز میشه

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت10:23توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
هفته 28
سلام جیگرای مامان این روزا مامانی خیلی سنگین شده از لحاظ شکمی میگم وکمردردو

وگرنه ظاهری فرقی نکردم وزنم شده 54وتواین هفته نوبت دکتر داشتم که این دفعه سونونکرد یک سری دارونوشت مولتی ویتامین روزی یک دونه وقرص اهن وآمپول بتامتازون 3تا یک شب باهم وسه تا دیگش فرداشب و4عدد امپول دیگه که هفته یک دونه باید بزنم وگفت اگه طبیعی زایمان کنم 12مهر و75درصد سزارینه نیمه هایشهریور دیگه ببینم خداچی میخواد به نظرتون نیمه های شهریورزودنیس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

عزیزانم این مدت وبا خراب بود ونمیشد بیان توش وبالاخره درست شد دلم واسه همتون تنگ شده وکلی ازمطالبم حذفشده واز جمله وبلاگ دوستای وبی ام که لینک بودن وباهم درارتباط بودیم دیگه تولیست نیستن دلم براشون تنگ شده اگه اومدید توی وبم آدرستونا بزارید تا دوباره بلینکمتون واز حالتون باخبرباشم

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت2:37توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
یک دختر ویک پسر
سلام نفسای زندگی ام گل دخترو شاه پسرم خوشحالم که سالمید مامانیای من کی میشه که روی ماهتونا ببینم

قراربود دیروز  بریم یزد ولی الاطونیان مرخصی بود وهفته ی بعدشم نمیتونیم بریم یزد چون بابایی کارداره برای همین تصمیم گرفتیم تا سونوی آنومالی دور نشده بریم طبس وانجام بدیم بنابراین رفتیم طبس وسونوروانجام دادیم وخداروصد هزار مرتبه شکر مشکلی وجود نداشت نفسای من الان 18 هفته دارید ومشخص شد من یک پرنسس کوچولو ویک شاهزاده آقا دارم توی دلم وخیلی  وخیلی من وبابایی خوشحالیم که سالمید  الهی تا آخر همین طورباشه باز صدای قلب کوچولوتونا شنیدم که مثل یک بمب کوچولوسریع میزد ومنم قندتودلم اب میشد که قلبتون میزنه وشاکرخدابودم همون لحظه فالله وخیر وحافظ وهوالرحم والراحمین وزمزمه میکردم وبه یادهمه ی  منتظر نی نی بودم

عزیزم هنوز درمورد اسمتون نمیدونم چی کارکنم من خودم اسم دختر رودوست دارم واسم پسر امیر   روولی دوستداریم اسم مذهبی باشه برای همین اسم ب وامیر عباس وامیر حسین وامیر محمدم هس برای همین هنوز مطمئن نیستم چی بزارم ولی گل دختر وآقا پسر گلم بالاخره زودی میرسه که واستون اسم هم انتخاب میکنیم به احتمال زیاد زی نب وامیر حس ین باشه همه چی به لطف خدا داره میگذره الهی این روزهای خاطره انگیزم که هر لحظش واقعا خاطره هس  به خوبی وخوشی بگذره ومن وباباتون شما روصحیح وسالم ببینیم ومنم زحمتای باباتونا بتونم جبران کنم

وچندروز دیگه روز باباتون وتمام مردان زحمت کشه روزتولدمولاعلی(ع)هس ومن از همین جا روز مرد روبه همسر عزیزم وپدرخودم وپدرهمسرم وهمه ی مردای عالم تبریک میگم الهی سایشون بالای سرمون باشه

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت10:21توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
بهترین صدای دنیا
سلام به کوچولوهای نازنینم که دعا میکنم صحیح وسالم این روزهاروباهم سپری کنیم وروزی بیاین توی بغلم

26چهارشنبه رفتیم دوباره یزد برای نوبت دکتر برای اولین بار صدای قلبتونا شنیدم خیلی آروم میزد ولی انگار رویایی بود صدا میخواستم به صدای قلبتون گوش کنم ولی خانم پرستار دستگاه روبرداشت وگفت کافیه واین صدا از هرصدایی توی دنیا برام شیرین تر بود این صدادنیایی هس واسه خودش مادرایی که این صدا روشنیدن درک میکنن چی میگم واونایی هم که منتظرن خدا کنه روزی اونا هم بکنه

به دکتر گفتم پایین مثانه هم وقتی راه میرم یا میخوام بشینم درد میکنه وقتی سونو کرد گفت خیلی فشار به پایین میارن بچه ها  وباید مواظب باشی وبه شیافات ادامه بده وگفت 14 هفته دارم ولی جنسیت کوچولوهاما نگفت چون برای افلاطونیان فقط سلامتی مهمه وجنسیت براش مهم نیس فقط سالم باشن  چون باسختی این مراحل باید بگذره واقعا سلامتی مهمتره برای من وهمسرم هم همین که سالم باشن مهمه بعدم دختر وپسرش هرچی خدابخواده ووقتی گفت ظاهرن سالمن خوشحال شدم وگفت چون زمان سونوی غربالگری گذشته باید آزمایش خونشا انجام بدی وفرداشم آزمایشا انجام دادم وجوابش یک هفته دیگه آماده میشه وباز شنبه باید بریم یزدواسه گرفتن جواب ورفتن پیش دکتر

خب از ویارم بگم یکم کم شده ولی نه اون طور که همش داشته باشم بخورم یک چند روزی هس کمتر استفراغ میکنم وبیشتر هندونه وطالبی وتیل واینا میخورم  فکرکنم کوچولوهام دوست دارن چون کاری نمیکنن که استفراغ کنم ووزنم دوباره برگشته روی 44وهنوزم میگن ضعیفی ووزنت کمه 

میخواستم کسایی که تجربه دارن میدونن آیا کسی که سرکلاژ کرده باشه هم باز امکان پایین اومدن نی نیش هس خیلی میترسم واسه اینکه چون به پایینم فشارمییارن خدایی نکرده زبونم لال....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ودیگه اینکه کی باید دهانه رحم روبازکنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وتاریخ زایمان ماآی وی افی هااز روز آخرین پریوده یااز تاریخ کاشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ومنظوراز استراحت مطلق(به غیر ازن.ز.د.ی.ک.ی نداشتن) یعنی انجام ندان چه کارهایی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یعنی همش خوابیده باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وبرای کوچولوهای نازنیینم وبرای همه دوستای گلم آرزوی سلامتی دارم

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت8:32توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |
سال94
سلام گلهای باغ امید وآرزوم سال نومبارک

سال 94اومد البته امسال سال نودرکنار شما وبه لطف خدا احساس خوبی دارم وامیدوارم روزی همه ی منتظرا بشه

سال 93 باتموم روزهای پراز انتظارش تموم شد وسال94سر رسید سالی که به امید شما دارم روزها روتحمل میکنم تا بتونم از الان مادر خوب بودنا تجربه کنم هرچند سخته ولی تلاش میکنم به لطف خدای بالای سرم

بااینکه استراحت مطلقم وشبا خوابم نمیبره واشتها به خوردن ندارم وحالت تهوع هم که قرار نیست دست از سرم برداره همش دعا میکنم مشکلی واستون پیش نیاد واسه اینکه نمیتونم زیاد چیز بخورم خیلی دوست دارم زودی خوب شم وبتونم لااقل یکم چیز بخورم تا شما ها اذیت نشید ولی هرکار میکنم نمیشه میوه که به غیر از هندونه چیز دیگه ای نمیتونم بخورم برنجم که اصلانمیخوام خلاصه بازم توکلم به خداس

به امید خدا امیدوارم همه ی خاله های وبی روزهای خوشی درسال94داشته باشن وقدر روزهای انتظارو اشک ریختناشونا بدونن وواسه ثانیه به ثانیه های روزها شون کم نزارن چون محاله این روزها یادشون بره هرچند بازم به انتظارشون رسیده باشن  ولی پس از هرسختی آسایشی هست

توکل به خدا

+نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت12:15توسط اگه خدا بخواد...مادر آینده |